تبليغاتX
هدهد صبا - یک داستان خیلی کوتاه(صنم)

هدهد صبا

داستان شعر مطلب ادبی

      

          

        

                    صنم

 

  

هنوز صدای خندهاش تو گوشمه.از پنجره داشتم نگاهش میکردم.با لباس رفته بود تو حوض.حوض خونه ی ما خیلی بزرگ بود.مدام از این طرف حوض میرفت اون طرف وچلپ چلپ حسابی راه انداخته بود.خونه ما هم خیلی بزرگ بود.از اون خونه ها که چند تا خانواده با هم یه جا زندگی میکردند.فقط خانواده ی من و اون همراهه یه صاحبخونه ی پیرتو اون خونه زندگی میکردیم.لباساش خیس شده بود وبه تنش چسبیده بود.برآمدگیهای بدنش کاملا معلوم شده بود.یه پیرهن شومیزه ی مردونه ی نازک با یه شلوار مشکی تنگ پوشیده بود.فکر کنم 16 سالی داشت.خیلی خوشگل بود.نازو دست نخورده.مثه یه نهال، تر وتازه بود.پوستش سبزه بود با موهای بلند پر کلاغی با چشمهای درشت مشکی.خلاصه نمکی و با مزه بود.از این که یواشکی نگاهش میکردم پیش خودم خجالت میکشیدم.ولی یه چیزی مانع میشداز کنار پنجره برم کنار.ناگهان سرش به طرفم چرخید.من هم زود از کنار پنجره اومدم کناروتکیه دادم به دیوار.قلبم میزد،انگار یک کیلومتر راه را یک نفس دویده باشم.نفهمیدم من را دید یا نه.کلید تو در ورودی حیاط چرخیدو کسی وارد شد.هنوز جرأت نمیکردم دوباره توی حیاط را نگاه کنم.خیلی یواش سرمو بردم بالاواز پنجره توی حیاط را نگاه کردم.کسی که وارد شده بود،پشتش به من بود ولی شناختمش،مهری خانم بود. چادرش را از سرش برداشت وبا سبدی که در دست داشت به طرف اتاقشون حرکت کرد.سبد پر بود از میوه،سبزی،نون و چیزای دیگه.احساس کردم هر لحظه ممکنه سبد بترکه.سبد را گذاشت رو ایوون و گفت:صنم جان از تو حوض بیا بیرون در و همسایه میبینند زشته.

_نه مامان کسی خونه نیست همه رفتند بیرون.

صداش همیشه همراه با خنده بود.وقتی حرف میزد تو دلم یه جوری میشد.

من اون روز مریض بودم و نرفته بودم مدرسه.صنم ظهری بود،برای همین اون موقع روز هنوز مدرسه نرفته بود.خرداد ماه بود و هوا گرم،برای همین آبتنی میچسبید.مادرش رفت داخل خونه ویه حوله آورد.صنم حوله را دور خودش پیچید و رفت داخل اتاقشون.من هم از کنار پنجره اومدم کنارو رفتم به پشتی تکیه دادم.از اون روز خیلی میگذره.من نه با صنم ازدواج کردم نه حتی تا وقتی همسایه بودیم باهاش یه کلمه حرف زدم.ولی دید زدنه اون روز خیلی حال داد.

 

 

                                           

                                          عادل.م    اسفند۸۵          

                     Adel.1364@gmail.com

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 12:37  توسط عادل.م  |