فال
تازه بيدار شده بودم.روي لبه ي تخت نشستم وخميازه کشيدم.به ساعت نگاهي انداختم. ساعت 4 بعدظهر بود.اطرافم به هم ريخته وبريز و بريز وبپاش بود.حتي ناهارم را هم توي تخت خورده بودم.سيني غذا هنوز روي زمين بود.بوي بدي توي اتاق پيچيده بود.پا شدم ،پنجره را باز کردم ورفتم توي آشپزخونه تا يه ليوان آب بخورم.توي ظرفشويي پر بود از ظرفهاي نشسته.تکه هاي غذابه ظرفها خشک شده بود.نميدونم چقدر وقت بود که بهشون دست نزده بودم.لکه ي سسي مثل يه لکه خون خشک شده که روي يه بشقاب بود نظرمو جلب کرد.رفتم جلو و لکه ي خشک شده را با ناخنم کندم وگذاشتمش تو دهنم. هنوز مزه سس ميداد.البته نميدونم مزه خون چطوريه.از آشپزخونه که اٌپن بود نگاهي به سالن انداختم،سوت وکور بود.تنها زندگي ميکردم وخيلي وقت بود که کسي بهم سر نزده بود.درست از موقعي که نامزدم بدون گفتن دليلي منو ترک کرد.البته دليلش را خودم ميدونم،شايد شما هم فهميديد.کسي که وضع خونه وزندگيش اين باشه،معلومه چشه،هدف نداره.مادرم يه طوري ميگفت،تو بايد هدف داشه باشي که انگار ميشه رفت سر بقالي محل وچند کيلو خريد.برگشتم تو اتاق تا دوباره بخوابم،ولي هوس کردم برم کنار پنجره.هوا خوب بود.به سرم زد بزنم بيرون.لباس پوشيدم و راه افتادم.ولي کجا،به کدوم هدف به کدوم مقصد،خودمم نميدونستم.
توي پياده رو داشتم قدم ميزدم که ناگهان يه نيمکت نظرمو جلب کرد.به اطراف نگاه کردم،هيچ نيمکت ديگه اي اونجا نبود.اصلا وجودش اونجا عجيب بود.به شکل عجيبي نو بود و تو نور آفتاب برق ميزد.رفتم روش بشينم.با دست امتحان کردم رنگي نباشه،نبود،نشستم.نميدونم چقدر اونجا بودم،ولي با يه صدا به خودم اومدم.يه پسر فالگير بود.سن کمي داشت. صورتش از تميزي برق ميزد و پسر بسيار زيبايي بود.شايد هم به نظر من اينطور ميرسيد. گفت،آقا فال حافظ ميخواي؟ گفتم نه،اصرار کرد گفتم يکي بده.مرغ عشق را از تو قفس در آورد تا يه فال برداره.فقط يه پرنده توي قفس بود.ميگن مرغ عشق بدون زوج ميميره.ولي اون لااقل پسر فالگير را داشت.فال رو داد دستم .يه صد تومني از جيبم در آوردم وبهش دادم،نگرفت.ديدم داره با انگشت به کاغذ روي قفس اشاره ميکنه.روي کاغذ نوشته بود،فالي 200 تومان.دوباره دست کردم تو جيبم تا بقيه ي پولو بدم،تا سرم را برگردوندم،نبود،رفته بود،غيب شده بود.برگه ي فال رو بدون اينکه بخونم تو جيبم گذاشتم واز روي نيمکت بلند شدم.يه پسر فالگير ديگه سر راهم رو گرفت،دويست تومني که هنوز تو دستم بود رو بهش دادم و به راهم ادامه دادم.داد زد مگه فال نميخواي؟بدون اينکه روم را برگردونم داد زدم،نه.
روي نيمکت ايستگاه اتوبوس نشسته بودم.از ايستگاه هاي خالي اتوبوس خيلي خوشم مياد.دور و برم هيچ کس نبود،فقط هرز گاهي يه ماشين از جلوم رد ميشد.فکر کنم روز تعطيل بود.من که حساب روزا از دستم در رفته بود.يه اتوبوس اومد توي ايستگاه.اتوبوس عجيبي بود.زوار در رفته ودرب و داغون.تمام بدنه اش زنگ زده بود واگزوزش بد جوري دود ميکرد.سوار اتوبوس شدم.اتوبوس خلوت بود،سر جمع هفت هشت نفري توي اتوبوس نشسته بودند.کنار يه پيرمرد خوش لباس نشستم.اون مرد يادم مونده چون از اين جور پيرمرد ها خوشم مياد.تيپشون به يه معلم بازنشسته ميخوره.ايستگاه بعد ،مردي سوار شدو رو صندلي پشت من نشست.ژوليده پوليده بود و دست و صورتش با روغن سياه شده بود.به محض اينکه سوار شد شروع کرد به حرف زدن .نميدونم با من بود يا نه ولي روش که به طرف من بود.ميگفت،يه پيکان جوانان دارم،خراب شده.ميخوام بعد عيد که پول اومد دستم يه سمند بخرم.به نظر تو حيف نيست پيکان رو بفروشم.ميخواستم جوابشو بدم که پيرمرد بغل دستيم با آرنج يواش به پهلوم زد و گفت،جوابشو نده ديوونس.با همه حرف ميزنه.هميشه سوار اين خط ميشه و با نزديکترين شخص شروع به حرف زدن ميکنه.همه،اين اطراف ميشناسنش ولي خيلي حاليشه از همه چيز حرف ميزنه، از همه چيز سر در مياره.ولي ميگن حتي يه دونه از حرفاشم راست نيست.وقتي از اتوبوس پياده شدم هنوز داشت حرف ميزد اما اين بار با پيرمرد.
بي هدف قدم ميزدم که رسيدم به يک سينما،روي شيشه نوشته بود،اين فيلمي متفاوت است،حوصله ي بچه ها را سر ميبرد.همون موقع يه خانم با دو تا بچش داشت بليط ميخريد.فروشنده ي بليط گفت،خانم،به درد بچه ها نميخوره.اون هم از خريدن بليط پشيمون شد و رفت.بليط خريدم و رفتم تو.تو قسمت مجرد ها به جز من سه نفر ديگه هم بودند.تو قسمت خانواده هم يه خونواده ي 5نفري،که 3 تاشون بچه بودند.پرده ي سينما پاره بود،صدا اصلا مفهوم نبود،فيلم هم که سر و ته نداشت.اون خانواده که 20 دقيقه ي اول رفتند.بقيه هم تا آخر فيلم نموندند.ولي من تا آخرش را ديدم.با اينکه آخر فيلم را نفهميدم چي شد ولي از فيلم خوشم اومد.فيلم در مورد يه عده اي بود که مرده بودند ولي خودشون نميدونستند.
از سينما اومدم بيرون،هوا تاريک شده بود.نميدونستم ساعت چنده آخه ساعتم خراب شده بود.يه تاکسي در بست گرفتم و رفتم خونه.وقتي خونه رسيدم بر خلاف هميشه به هم ريختگي اونجا حالمو بد کرد.آخه من هميشه دوست داشتم دور وبرم شلوغ پلوغ باشه.لباسام را داشتم در مياوردم که يه تيکه کاغذ از جيب کاپشنم بيرون افتاد.همون فال بود.بازش کردمو خوندمش.زير شعري از حافظ نوشته بود،رنگي تازه به زندگيت بده و مزه ي شيرين عشق را مزمزه کن.همين يک جمله ي ساده، چيز ديگه اي نبود.ميخواستم دوباره بخوابم که حس کردم يک انرژي فوق الاده در بدنم نفوذ کرد،از کجا نميدونم.اتاق را مرتب کردم،ظرفها را شستم و همه جا را گردگيري کردم.نشستم روي کاناپه،تلفن را برداشتم و شماره ي نامزدم را گرفتم.
عادل.م اسفند 85