تبليغاتX
هدهد صبا - داستان کوتاه(تاکسی)

هدهد صبا

داستان شعر مطلب ادبی

                         

           

                                             تاکسی 

                  

 

عباس آقا بدو جونم مشتری داری . اين صدای آقا رضا است، مدير آژانس صفا. من بعد از اينكه با هزار زحمت ديپلم گرفتم ، رفتم به همان آژانسی كه بابام سالها اونجا كار می كرد و با همون پيكان لقاته ی بابام شروع به كار كردم. آخه بابام ديگه زوارش در رفته بود و سركار كه هيچی دستشويی هم نمی تونست بره . اين طور شد كه ما با يه آقا ننه و 4 تا برادر خواهر قد و نيم قد، شديم نان آور خونه .

سريع رفتم پيش آقا رضا تا نشانی را بگيرم.آقا رضا رو به من کرد گفت: خانم سليمی را كه می شناسی سريع برو كه بدجوری عجله داشت. من هم که نشونی رو بلد بودم، سريع راه افتادم. خانم سليمی هميشه برای خريد آژانس خبر می كرد. اولين باری كه به آژانس زنگ زده بود آقا رضا من را فرستاده بود. مثل اينكه از من خوشش آمده بود، چون از اون به بعد هر وقت ماشين می خواست می گفت عباس آقا را بفرستين. اينكه می گم از من خوشش اومده برای اينه که مطمئناً از ماشينم خوشش نيومده ، چون اصولاً پيكان من چيزی نداره كه كسی از اون خوشش بياد.

در خونه كه رسيدم خانم سليمی حاضر و آماده جلوی در ايستاده بود. با عجله سوار شد و گفت: برو خيابون فردوسی.

از توی آينه يه نگاهی بهش انداختم، خيلی آشفته بود و مدام لبشو می جويد. خانم سليمی حدوداً چهل ساله به نظر می رسيد، ولی خُب به چشم خواهری خوب تيكه ای بود. هميشه لباسهای قشنگی می پوشيد و تا می تونست آرايش می كرد. يه بار برام تعريف كرده بود از بس كه مردها تو خيابون مزاحمش می شدند، تصميم گرفته با آژانس اين ور و اون ور بره . اون معمولاً برای من درد دل می كرد. از توی حرفهاش يادمه كه گفته بود شوهرش كارخونه داره هيچ وقت خونه نيست يا خارج از كشوره يا تو كارخونه يا توی دفتر كارش. برای همين هم خريدهای منزل با اون بود. به خيابون فردوسی كه رسيدم گفتم : ببخشيد خانوم كجا برم. گفت: جلوی ساختمون بهار نگه دار. من هم همين كار را كردم . حدود يه ربع هيچ حرفی بين ما رد و بدل نشد و خانم سليمی عقب ماشين نشسته بود و هيمن طور زل زده بود به در ورودی ساختمان بهار. يه نگاهی به ساعتم انداختم ، ساعت 11 صبح بود. ناگهان خانم سليمی مثل كسی كه عقرب نيشش زده باشد از جا پريد و گفت: خودشه مردتيكه ! ببين عباس آقا اين مرد شكم گنده را می بينی. يه نگاهی به اون ور خيابون كردم و يك مرد شكم گنده ی كله كچل را كه يك كت و شلوار مشكی پوشيده بود، ديدم. گفتم : بله خانم ديدمش . گفت : ببين، الان می ره سوار ماشينش می شه هرجا می ره دنبالش برو ، گمش نكنيا. با چشم اون مرد را تعقيب كردم ببینم سوار كدوم ماشين می شه. آقا چشمتون روز بد نبينه رفت و سوار يك بنزی شد كه تو خواب هم نديده بودم . مطمئنم اگر عمر نوح را داشتم و تمام عمرم را 24 ساعته تو آژانس آقا رضا كار می كردم شايد می تونستم يك در اين ماشين ،بعلاوه ی يك برف پاكنش را بخرم.

هرجا می رفت سايه به سايه تعقيبش كردم يه لحظه احساس كردم وسط يك فيلم هاليووديم و دارم يك قاچاقچی مواد مخدر را تعقيب می كنم ولی نه تهران نيويوركه و نه من تام كروز. يكی دو سه بار نزديك بود تو ترافيك گمش كنم ولی هر طوری که شد تا مقصد تعقيبش كردم. اون جلوی يك برج خيلی بلند ايستاد و بعد هم رفت داخل برج.

خانم سليمی گفت: عباس آقا اگه ميشه بريد داخل و يه پرس و جويی بكنيد مثلاً بپرسيد طبقه چندم زندگی می كنه؟ واحد را خريده يا اجاره كرده؟ و چند وقته اينجاست؟

گفتم : كی را دارين می گين؟

شوهرم ديگه . همين مردی كه الان رفت داخل .

 تازه داشت دوزاری كجم می افتاد . رفتم داخل و سرايدار رو گير آوردم. سرايدار يه افغانی بود با هيكلی بزرگ و چشمانی گودرفته و صورتی آفتاب سوخته. حرف زدن با اون اين احساسو بهم می داد كه دارم با كينگ كونگ حرف میزنم.

بعد از پرس و جو برگشتم تو ماشين. خانم سليمی كه مثل مارمولك به خودش می پيچيد با هيجان گفت: چی شد عباس آقا؟ منم هرچی دستگيرم شده بود براش گفتم : اين آقا اينجا يه آپارتمان چهارخوابه تو طبقة آخر داره مثل اينكه پلت حوض يا يه هم چين چيزيه . مدت زيادی خالی بوده ولی چند وقته يه خانمی به اينجا اسباب كشی كرده و اينجا تنها زندگی می كنه. ولی هرچند وقت يكبار آقای سليمی به اينجا سر می زنه .

در همين لحظه خانم سليمی يه چيزی زير لب گفت: كه مطمئناً يه فش آب دار بود. بعد رو به من كرد و پرسيد: اين اطلاعات رو از كی گرفتي؟

_خانم ،پول هركاری را درست می كنه. اين افغانی ها هم كه می ميرن برای هزار تومانی.

خانم سليمی يهو سرخ شد و گفت: اوا انگار تو زحمتتون انداختم. بگين چقدر بهش دادين تا تقديم كنم. من هم خودمو لوس كردم و گفتم قابلی نداره بعداً حساب می كنيم.

يه كم همين جا منتظر می مونيم ببينيم چی می شه. اين رو خانم سليمی در حالی كه به طبقه آخر ساختمون زل زده بود گفت.

 به ساعتم نگاهی انداختم يه نيم ساعتی بود منتظر بوديم. ديدم داره حوصله ام سر می ره . برای اينكه سر صحبت رو باز كنم پرسيدم: شما می دونستيد شوهرتون اينجا يه آپارتمان داره.

- نه معلومه كه نمی دونستم . خودمون تو يه آپارتمان دو خوابه 150 متری زندگی می كنيم. هر وقت هم بهش می گم خونه را عوض كن می گه فعلاً مخارج كارخونه بالاست و صد جور بدهی دارم. آره جون ننت . ببين چه آپارتمانی خريده بعد با افسوس گفت: حتماً استخر و سونا هم داره. دوباره صداش رو بالا برد و گفت ولی فكر كرده، از حلقومش می كشم بيرون مگه می ذارم اون زنيكه همه اموالشو بخوره يه آبم روش . همين جور پشت سر هم داشت حرف می زد كه ناگهان حرفشو قطع كرد  و گفت: خودشه ، خودشه .

آقای سليمی همراه يه خانوم جوون از ساختمان خارج شدن . اون خانوم يه شلوارك پوشيده بود و يه مانتو كوتاه و تنگ. موهاشم به مدل قشنگی زير روسری جا سازی كرده بود. خودمونيم اين آقای سليمی هم خيلی خوش سليقه است. اون از خانم اولش كه خوب تيكه أی بود و همين الان پشت سر من نشسته بود و اين هم از دومی كه حوری بهشتی می گن همينه . وقتی به آقای سليمی و عيال دومش كنار هم نگاه می كردی يك تضاد كاملی از بی ريختی و تناسب رو می شد تشخيص داد. هم چنين خير و شر رو.

بگذريم زياد وارد مسائل فلسفی شديم. او نا رفتند و سوار همون بنز شدند. لبهای هم رو ماچ كردند و راه افتادند يه لحظه داشتم مطمئن می شدم اين جا سانفرانسيسكو نه تهران. تو اين لحظه چهره خانم سليمی خيلی وحشتناك شده بود وقتی تو آينه عقب بهش نگاه كردم اول فكر كردم يه سگ بولداگ رو كه يه روسری سرش كرده ، سوار كردم. بعد از اينكه مطمئن شدم خانم سليمی تو ماشينه نه چيز ديگه راه افتادم.

در حال تعقيب، برای اينكه حال و هوا عوض بشه گفتم: خانم سليمی هووی خوشگلی دارينا. بلافاصله متوجه شدم حرف بی جايی زدم. خانم سليمی با صدايی صد برابر بلندتر از قبل گفت: اولاً، از اين به بعد اسم من سليمی نيست دوماً چنان با اين ناخنام چشماشو از حدقه در بيارم كه خوشگلی از يادش بره. از تو آينه داشتم نگاهش می كردم وقتی داشت اين جمله ی آخر رو می گفت انگشتاشو تا كرده بود و دستشو بالا آورده بود. ناخنهای بلندی داشت و لاك سبز رنگ زده بود ، هم رنگ مانتوش.

همین لحظه بود كه ماشين آقای سليمی جلوی يك كافی شاپ ايستاد. هر دو پياده شدند و دست در دست هم رفتند تو. خانم سليمی كه كمی آرومتر شده بود گفت: عباس آقا يه گوشه ای پارك كن بايد با هم بريم داخل.

يه لحظه يكه خوردم و با تعجب گفتم: با هم

_ آره ديگه با هم

خلاصه من كه با کلاسترین جایی که تو عمرم رفته بودم،چایخانه ی رفیقم احمد آقا بود، همراه يك خانوم سانتی مانتال رفتم كافی شاپ. يك ميز كه فاصله دوری نسبت به ميز اونها داشت و نقطه كوری به حساب می اومد انتخاب كرديم. خانم سليمی طوری نشست كه پشتش به ميز اون دو نفر بود. يه نگاهی به دور و برم انداختم . عجب جايی بود يه كافی شاپ بزرگ كه دورتا دورش با عكس های اشتها آوری مثل عكس بستنی و آبميوه تزئين شده بود. اطرافمون پر بود از دختر پسرای جوون كه با هم حرف می زدند و هرهر می خنديدند. ميز كنار ما يه پسر و دو تا دختر نشسته بودند. پسره يه شلوار لی پوشيده بود كه پاچه ها شو بالا زده بود و يه چيزی هم مثل دمپايی پاش كرده بود. يه تی شرت حلقه ای هم پوشيده بود. روی بازوش هم يك خالكوبی بود كه هرچی سعی كردم بخونم چی نوشته نتونستم. كم كم داشتم مطمئن می شدم تو آمريكا هستم نه ايران. اون دو تا دختر هم كه اين قدر آرايش كرده بودند كه اگر فشارشون می دادی يه سرويس كامل لوازم آرايش اون هم فرانسوی الاصل بدست می اومد. نمی دونم اين پسره چی می گفت كه دخترا تمام مدت می خنديدند. به ساعتم نگاهی انداختم. ساعت، دو ظهر بود. حسابی گرسنه ام شده بود. فهرست غذا را كه روی ميز بود، برداشتم و دنبال چيزی گشتم كه شكممو سير كنه. رو به خانم سليمی كردم و گفتم شما چی می خورين. ولی وقتی چشمم به خانوم سليمی افتاد از سؤالم پشيمون شدم چون برای دومين بار اون سگ بولداگ با اون روسری مسخرش جلوم ظاهر شده بود. اين قدر حواسم به دور و اطراف پرت شده بود كه اصلاً فراموش كرده بودم برای چی اومده بوديم اينجا.

يواشكی نگاهی به ميز آقای سليمی انداختم. آقای سليمی داشت با گارسن كه يه زن بود حرف می زد. حرف كه چه عرض كنم گل می گفت و گل می شنيد . مثل اينكه خانم گارسن هم بله … يه آشنايی قبلی با آقای سليمی داشت. چون تو يه لحظه، خيلی خودمونی دست گذاشت روی شونه آقای سليمی و يه چيزی در گوشش گفت. بعد از اين كه سفارش اون ها رو گرفت اومد سراغ ميز ما. خانم گارسن يه دختر جوون تپل مپل بود. دماغش به طور عجيبی سربالا بود طوری كه تمام محتويات داخل دماغش پيدا بود. مجموع اون صورت تپل و اون دماغ باعث شده بود شبيه يه خوك آرايش كرده بشه. تو عمرم اين همه حيوون جور واجور را وسط شهر نديده بودم . خانم گارسن پرسيد: چی ميل دارين ؟ اينقدر صداش لوس بود كه گلاب به روتون داشتم بالا می آوردم ولی خب چون صبح تا به حال چيزی نخورده بودم چيزی تو معده ام نبود كه بالا بيارم. هردومون سفارش داديم و خانم گارسن رفت. خانم سليمی گفت: چشم ازشون برندار هر اتفاقی افتاد برام بگو . يه لحظه پيش خودم فكر كردم اگه آقای سليمی منو اونم با اين قيافه ضايع و جوات با زنش ببينه چی می شه؟

من داشتم مو به مو به خانم سليمی گزارش می دادم : الان با هم در حال صحبت كردن هستند. الان آقاتون يه چيزی بهش گفت . فكر كنم جوك بود.

-                             از كجا می دونی ؟

-                             آخه هووتون بدجوری داره ريسه می ره.

-                             حالا هم اون خانم لوسه سفارششون رو آورد. آقاتون قهوه سفارش داده ، خانومش هم …!‌ اين چيه خانم سليمی ؟

كدوم؟

-                             همون كه جلوی هووتونه ديگه .

-                             ای بابا ول كن اين حرف ها رو

حدوداً 5 دقيقه ای گذشت هردوشون بلند شدند و به ميز ما نزديك شدند . چون ميز ما نزديك در ورودی بود در هيمن لحظه خانم سليمی دست منو گرفت و سفت بين دو دستش فشار داد. حسابی جا خوردم و کل صورتم سرخ شد. بعد از اينكه اون دو تا بيرون رفتند دستمو از بين دستاش بيرون كشيدم و با عصبانيت گفتم: چكار می كنی خانم ؟ گفت: خب می خواستم شك نكنند. و به صورت چندش آوری گفت : ايش ، نديد بديد .

خانم سلیمی گفت:زود باش،حالا گمشون می کنیم.

-                             هنوز غذا مو نخوردم

-                             ولش كن حالا بعداً

من هم سريع پول ميز را حساب كردم و رفتيم بيرون.

تعقيب و گريز دوباره شروع شد. اول رفتند پارك بعد هم رفتند رستوران از اونجا هم به ترتيب سينما و دربند و بعدش هم خريد آخر همه هم رفتند سرزمين عجايب. افتادن آقای سليمی از اون گاو خشمگين تو سرزمين عجايب خيلی با حال بود جاتون خالی حسابی خنديديم. آقای سليمی هم كه حسابی حواسش دنبال خانومش بود اصلاً متوجه حضور ما نشد. توی اين تعقيب و گريز پر هيجان چندباری آقای سليمی از هووی فوق الذكر لب گرفت چند بار هم خانوم سليمی دست منو گرفت. خلاصه تو اين سفر جذاب تمام پولهای جيب من بعلاوه كيف خانم سليمی ته كشيد. تازه داشتم از اين ماجرا لذت می بردم كه ديدم آقای سليمی جلوی آپارتمانش نگه داشت و به اتفاق اون خانوم رفت داخل. خانم سليمی رو به من كرد و گفت برای امروز كافيه بريم خونه. من هم به طرف خونه خانم سليمی حركت كردم.

وقتی به در خونه رسيديم خانم سليمی دست تو كيفش كرد تا كرايه ماشين را بده ناگهان گفت: اِ وا عباس آقا هيچی پول برام نموده شما بياين بالا، تا يه چايی بخورين من پول را براتون می يارم. گفتم : نه ديگه مزاحم نمی شم، باعث زحمتتون نمی شم … من داشتم اين حرفها را تحويل می دادم كه خانم سليمی دستمو گرفت و با زور منو به داخل خونه برد همانطور كه خانم سليمی گفته بود، خونه كوچك و جمع و جوری بود. ولی با سليقه ی خوبی چيده شده بود و تمام وسايل داخل خونه گرون قيمت به نظر ميرسيد. به تعارف خانم سليمی رفتم روی كاناپه ای كه به ديوار تكيه داشت نشستم. پشت سر من دو تا شمشير بلند و تيز به طور قرينه به ديوار نصب شده بود. خانم سليمی را ديدم كه داشت از روبه رو با يه سينی چايی می اومد. مانتو را از تنش در آورده بود. ولی روسری هنوز سرش بود . يه شلوار لی پوشيده بود و يك تی شرت آستين نصفه تنگ. پوست تنش اينقدر سفيد بود كه يه لحظه فكر كردم تو بدنش مهتابی روشن كرده. اومد و كنار من نشست و سينی چای را روی ميز گذاشت. برای اينكه حرفی زده باشم گفتم: شما … بچه ندارين؟

-            نه بچه دار نمی شم ، پرويز هميشه می گفت : بچه می خواهيم چكار ، مايه دردسر . هميشه بهم می گفت: منو برای خودم می خواد، نه برای بچه . ولی نمك به حروم معلوم نيست الان چند تا زن و بچه داره؟

من يهو به خودم اومدم كه مبادا اين آقا پرويز سليمی از راه برسه؟

خانم سليمی كه انگار ذهنمو خونده بود گفت: راحت باش حالا حالاها پيداش نمی شه.

يه نگاهی به ساعتم انداختم ساعت حدود 10 شب بود.

وقتی نگاهمو از ساعتم به خانوم سليمی انداختم ديدم داره مستقيم به چشمام نگاه می كنه. با ته ته ، په ته گفتم: خانم سليمی چرا اينجوری نگاه می كنيد؟

همين جور كه نگاهشو از چشمام بر نمی داشت گفت: يه بار گفتم كه اسم من ديگه سليمی نيست به من بگو غزال. اين را كه گفت مثل يه گربه وحشی پريد به منو يه كاره لبشو گذاشت روی لب منو تا توسنت فرنچ كيس راه انداخت بعد از اينكه لبشو از لبم جدا كرد ،به طور وحشتناکی نفس نفس میزد و تو چشمام  مستقیم نگاه میکرد.

ناگهان غزال خانوم دست منو گرفت و برد تو اتاق خواب و در را بست . من را انداخت رو تخت، رو سريش را در آورد و افتاد رو من ، آقا حالا بيا و درستش كن.

نفهميدم چه مدت رو كار بودم ولی وقتی به خودم اومدم كه ديدم در باز شد و آقا چشمتون روز بد نبينه، آقا پرويز تو ورودی در ايستاده بود و داشت عربده می كشيد . صورت و كله تاسش حسابی قرمز شده بود. دو تا شمشيری كه تو سالن به ديوار نصب بود، حالا تو دو تا دست پرويز خان بود. خانوم سليمی ملحفه را دور خودش پيچيده بود و گوشه اتاق داشت جيغ می زد من هم كه شكه شده بودم تا اومدم به خودم بجنبم آقا سليمی جلو اومد و يه ضربه كاری بهم زد.

الان يه دو سه ماهی از اون ماجرا می گذره ، خوشبختانه ضربه شمشير به پای راستم خورد و من زنده موندم و حالا ور دست بابام افتادم گوشه خونه و نمی تونم راه برم.

من هم مثل بابام نه می تونم برم سركار و نه برم دستشويي.البته زياد هم به دستشويی نياز نيست چون چيزی برای خوردن وجود نداره كه بعدش نياز به دستشويی پيدا كنيم.

 

        عادل.م     بهار 85  

    adel.1364@gmail.com

     

                                                                                         

                                                                                                                               

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 11:58  توسط عادل.م  |