تبليغاتX
هدهد صبا

هدهد صبا

داستان شعر مطلب ادبی

      

          

        

                    صنم

 

  

هنوز صدای خندهاش تو گوشمه.از پنجره داشتم نگاهش میکردم.با لباس رفته بود تو حوض.حوض خونه ی ما خیلی بزرگ بود.مدام از این طرف حوض میرفت اون طرف وچلپ چلپ حسابی راه انداخته بود.خونه ما هم خیلی بزرگ بود.از اون خونه ها که چند تا خانواده با هم یه جا زندگی میکردند.فقط خانواده ی من و اون همراهه یه صاحبخونه ی پیرتو اون خونه زندگی میکردیم.لباساش خیس شده بود وبه تنش چسبیده بود.برآمدگیهای بدنش کاملا معلوم شده بود.یه پیرهن شومیزه ی مردونه ی نازک با یه شلوار مشکی تنگ پوشیده بود.فکر کنم 16 سالی داشت.خیلی خوشگل بود.نازو دست نخورده.مثه یه نهال، تر وتازه بود.پوستش سبزه بود با موهای بلند پر کلاغی با چشمهای درشت مشکی.خلاصه نمکی و با مزه بود.از این که یواشکی نگاهش میکردم پیش خودم خجالت میکشیدم.ولی یه چیزی مانع میشداز کنار پنجره برم کنار.ناگهان سرش به طرفم چرخید.من هم زود از کنار پنجره اومدم کناروتکیه دادم به دیوار.قلبم میزد،انگار یک کیلومتر راه را یک نفس دویده باشم.نفهمیدم من را دید یا نه.کلید تو در ورودی حیاط چرخیدو کسی وارد شد.هنوز جرأت نمیکردم دوباره توی حیاط را نگاه کنم.خیلی یواش سرمو بردم بالاواز پنجره توی حیاط را نگاه کردم.کسی که وارد شده بود،پشتش به من بود ولی شناختمش،مهری خانم بود. چادرش را از سرش برداشت وبا سبدی که در دست داشت به طرف اتاقشون حرکت کرد.سبد پر بود از میوه،سبزی،نون و چیزای دیگه.احساس کردم هر لحظه ممکنه سبد بترکه.سبد را گذاشت رو ایوون و گفت:صنم جان از تو حوض بیا بیرون در و همسایه میبینند زشته.

_نه مامان کسی خونه نیست همه رفتند بیرون.

صداش همیشه همراه با خنده بود.وقتی حرف میزد تو دلم یه جوری میشد.

من اون روز مریض بودم و نرفته بودم مدرسه.صنم ظهری بود،برای همین اون موقع روز هنوز مدرسه نرفته بود.خرداد ماه بود و هوا گرم،برای همین آبتنی میچسبید.مادرش رفت داخل خونه ویه حوله آورد.صنم حوله را دور خودش پیچید و رفت داخل اتاقشون.من هم از کنار پنجره اومدم کنارو رفتم به پشتی تکیه دادم.از اون روز خیلی میگذره.من نه با صنم ازدواج کردم نه حتی تا وقتی همسایه بودیم باهاش یه کلمه حرف زدم.ولی دید زدنه اون روز خیلی حال داد.

 

 

                                           

                                          عادل.م    اسفند۸۵          

                     Adel.1364@gmail.com

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 12:37  توسط عادل.م  | 

 

                                                           فال

 

           

تازه بيدار شده بودم.روي لبه ي تخت نشستم وخميازه کشيدم.به ساعت نگاهي انداختم. ساعت 4 بعدظهر بود.اطرافم به هم ريخته وبريز و بريز وبپاش بود.حتي ناهارم را هم توي تخت خورده بودم.سيني غذا هنوز روي زمين بود.بوي بدي توي اتاق پيچيده بود.پا شدم ،پنجره را باز کردم ورفتم توي آشپزخونه تا يه ليوان آب بخورم.توي ظرفشويي پر بود از ظرفهاي نشسته.تکه هاي غذابه ظرفها خشک شده بود.نميدونم چقدر وقت بود که بهشون دست نزده بودم.لکه ي سسي مثل يه لکه خون خشک شده که روي يه بشقاب بود نظرمو جلب کرد.رفتم جلو و لکه ي خشک شده را با ناخنم کندم وگذاشتمش تو دهنم. هنوز مزه سس ميداد.البته نميدونم مزه خون چطوريه.از آشپزخونه که اٌپن بود نگاهي به سالن انداختم،سوت وکور بود.تنها زندگي ميکردم وخيلي وقت بود که کسي بهم سر نزده بود.درست از موقعي که نامزدم بدون گفتن دليلي منو ترک کرد.البته دليلش را خودم ميدونم،شايد شما هم فهميديد.کسي که وضع خونه وزندگيش اين باشه،معلومه چشه،هدف نداره.مادرم يه طوري ميگفت،تو بايد هدف داشه باشي که انگار ميشه رفت سر بقالي محل وچند کيلو خريد.برگشتم تو اتاق تا دوباره بخوابم،ولي هوس کردم برم کنار پنجره.هوا خوب بود.به سرم زد بزنم بيرون.لباس پوشيدم و راه افتادم.ولي کجا،به کدوم هدف به کدوم مقصد،خودمم نميدونستم.

    توي پياده رو داشتم قدم ميزدم که ناگهان يه نيمکت نظرمو جلب کرد.به اطراف نگاه کردم،هيچ نيمکت ديگه اي اونجا نبود.اصلا وجودش اونجا عجيب بود.به شکل عجيبي نو بود و تو نور آفتاب برق ميزد.رفتم روش بشينم.با دست امتحان کردم رنگي نباشه،نبود،نشستم.نميدونم چقدر اونجا بودم،ولي با يه صدا به خودم اومدم.يه پسر فالگير بود.سن کمي داشت. صورتش از تميزي برق ميزد و پسر بسيار زيبايي بود.شايد هم به نظر من اينطور ميرسيد. گفت،آقا فال حافظ ميخواي؟ گفتم نه،اصرار کرد گفتم يکي بده.مرغ عشق را از تو قفس در آورد تا يه فال برداره.فقط يه پرنده توي قفس بود.ميگن مرغ عشق بدون زوج ميميره.ولي اون لااقل پسر فالگير را داشت.فال رو داد دستم .يه صد تومني از جيبم در آوردم وبهش دادم،نگرفت.ديدم داره با انگشت به کاغذ روي قفس اشاره ميکنه.روي کاغذ نوشته بود،فالي 200 تومان.دوباره دست کردم تو جيبم تا بقيه ي پولو بدم،تا سرم را برگردوندم،نبود،رفته بود،غيب شده بود.برگه ي فال رو بدون اينکه بخونم تو جيبم گذاشتم واز روي نيمکت بلند شدم.يه پسر فالگير ديگه سر راهم رو گرفت،دويست تومني که هنوز تو دستم بود رو بهش دادم و به راهم ادامه دادم.داد زد مگه فال نميخواي؟بدون اينکه روم را برگردونم داد زدم،نه.

    روي نيمکت ايستگاه اتوبوس نشسته بودم.از ايستگاه هاي خالي اتوبوس خيلي خوشم مياد.دور و برم هيچ کس نبود،فقط هرز گاهي يه ماشين از جلوم رد ميشد.فکر کنم روز تعطيل بود.من که حساب روزا از دستم در رفته بود.يه اتوبوس اومد توي ايستگاه.اتوبوس عجيبي بود.زوار در رفته ودرب و داغون.تمام بدنه اش زنگ زده بود واگزوزش بد جوري دود ميکرد.سوار اتوبوس شدم.اتوبوس خلوت بود،سر جمع هفت هشت نفري توي اتوبوس نشسته بودند.کنار يه پيرمرد خوش لباس نشستم.اون مرد يادم مونده چون از اين جور پيرمرد ها خوشم مياد.تيپشون به يه معلم بازنشسته ميخوره.ايستگاه بعد ،مردي سوار شدو رو صندلي پشت من نشست.ژوليده پوليده بود و دست و صورتش با روغن سياه شده بود.به محض اينکه سوار شد شروع کرد به حرف زدن .نميدونم با من بود يا نه ولي روش که به طرف من بود.ميگفت،يه پيکان جوانان دارم،خراب شده.ميخوام بعد عيد که پول اومد دستم يه سمند بخرم.به نظر تو حيف نيست پيکان رو بفروشم.ميخواستم جوابشو بدم که پيرمرد بغل دستيم با آرنج يواش به پهلوم زد و گفت،جوابشو نده ديوونس.با همه حرف ميزنه.هميشه سوار اين خط ميشه و با نزديکترين شخص شروع به حرف زدن ميکنه.همه،اين اطراف ميشناسنش ولي خيلي حاليشه از همه چيز حرف ميزنه، از همه چيز سر در مياره.ولي ميگن حتي يه دونه از حرفاشم راست نيست.وقتي از اتوبوس پياده شدم هنوز داشت حرف ميزد اما اين بار با پيرمرد.

    بي هدف قدم ميزدم که رسيدم به يک سينما،روي شيشه نوشته بود،اين فيلمي متفاوت است،حوصله ي بچه ها را سر ميبرد.همون موقع يه خانم با دو تا بچش داشت بليط ميخريد.فروشنده ي بليط گفت،خانم،به درد بچه ها نميخوره.اون هم از خريدن بليط پشيمون شد و رفت.بليط خريدم و رفتم تو.تو قسمت مجرد ها به جز من سه نفر ديگه هم بودند.تو قسمت خانواده هم يه خونواده ي 5نفري،که 3 تاشون بچه بودند.پرده ي سينما پاره بود،صدا اصلا مفهوم نبود،فيلم هم که سر و ته نداشت.اون خانواده که 20 دقيقه ي اول رفتند.بقيه هم تا آخر فيلم نموندند.ولي من تا آخرش را ديدم.با اينکه آخر فيلم را نفهميدم چي شد ولي از فيلم خوشم اومد.فيلم در مورد يه عده اي بود که مرده بودند ولي خودشون نميدونستند.

    از سينما اومدم بيرون،هوا تاريک شده بود.نميدونستم ساعت چنده آخه ساعتم خراب شده بود.يه تاکسي در بست گرفتم و رفتم خونه.وقتي خونه رسيدم بر خلاف هميشه به هم ريختگي اونجا حالمو بد کرد.آخه من هميشه دوست داشتم دور وبرم شلوغ پلوغ باشه.لباسام را داشتم در مياوردم که يه تيکه کاغذ از جيب کاپشنم بيرون افتاد.همون فال بود.بازش کردمو خوندمش.زير شعري از حافظ نوشته بود،رنگي تازه به زندگيت بده و مزه ي شيرين عشق را مزمزه کن.همين يک جمله ي ساده، چيز ديگه اي نبود.ميخواستم دوباره بخوابم که حس کردم يک انرژي فوق الاده در بدنم نفوذ کرد،از کجا نميدونم.اتاق را مرتب کردم،ظرفها را شستم و همه جا را گردگيري کردم.نشستم روي کاناپه،تلفن را برداشتم و شماره ي نامزدم را گرفتم.

 

 

                                          عادل.م  اسفند 85

                                    Adel.1364@gmil.com

                    

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 12:30  توسط عادل.م  | 

                         

           

                                             تاکسی 

                  

 

عباس آقا بدو جونم مشتری داری . اين صدای آقا رضا است، مدير آژانس صفا. من بعد از اينكه با هزار زحمت ديپلم گرفتم ، رفتم به همان آژانسی كه بابام سالها اونجا كار می كرد و با همون پيكان لقاته ی بابام شروع به كار كردم. آخه بابام ديگه زوارش در رفته بود و سركار كه هيچی دستشويی هم نمی تونست بره . اين طور شد كه ما با يه آقا ننه و 4 تا برادر خواهر قد و نيم قد، شديم نان آور خونه .

سريع رفتم پيش آقا رضا تا نشانی را بگيرم.آقا رضا رو به من کرد گفت: خانم سليمی را كه می شناسی سريع برو كه بدجوری عجله داشت. من هم که نشونی رو بلد بودم، سريع راه افتادم. خانم سليمی هميشه برای خريد آژانس خبر می كرد. اولين باری كه به آژانس زنگ زده بود آقا رضا من را فرستاده بود. مثل اينكه از من خوشش آمده بود، چون از اون به بعد هر وقت ماشين می خواست می گفت عباس آقا را بفرستين. اينكه می گم از من خوشش اومده برای اينه که مطمئناً از ماشينم خوشش نيومده ، چون اصولاً پيكان من چيزی نداره كه كسی از اون خوشش بياد.

در خونه كه رسيدم خانم سليمی حاضر و آماده جلوی در ايستاده بود. با عجله سوار شد و گفت: برو خيابون فردوسی.

از توی آينه يه نگاهی بهش انداختم، خيلی آشفته بود و مدام لبشو می جويد. خانم سليمی حدوداً چهل ساله به نظر می رسيد، ولی خُب به چشم خواهری خوب تيكه ای بود. هميشه لباسهای قشنگی می پوشيد و تا می تونست آرايش می كرد. يه بار برام تعريف كرده بود از بس كه مردها تو خيابون مزاحمش می شدند، تصميم گرفته با آژانس اين ور و اون ور بره . اون معمولاً برای من درد دل می كرد. از توی حرفهاش يادمه كه گفته بود شوهرش كارخونه داره هيچ وقت خونه نيست يا خارج از كشوره يا تو كارخونه يا توی دفتر كارش. برای همين هم خريدهای منزل با اون بود. به خيابون فردوسی كه رسيدم گفتم : ببخشيد خانوم كجا برم. گفت: جلوی ساختمون بهار نگه دار. من هم همين كار را كردم . حدود يه ربع هيچ حرفی بين ما رد و بدل نشد و خانم سليمی عقب ماشين نشسته بود و هيمن طور زل زده بود به در ورودی ساختمان بهار. يه نگاهی به ساعتم انداختم ، ساعت 11 صبح بود. ناگهان خانم سليمی مثل كسی كه عقرب نيشش زده باشد از جا پريد و گفت: خودشه مردتيكه ! ببين عباس آقا اين مرد شكم گنده را می بينی. يه نگاهی به اون ور خيابون كردم و يك مرد شكم گنده ی كله كچل را كه يك كت و شلوار مشكی پوشيده بود، ديدم. گفتم : بله خانم ديدمش . گفت : ببين، الان می ره سوار ماشينش می شه هرجا می ره دنبالش برو ، گمش نكنيا. با چشم اون مرد را تعقيب كردم ببینم سوار كدوم ماشين می شه. آقا چشمتون روز بد نبينه رفت و سوار يك بنزی شد كه تو خواب هم نديده بودم . مطمئنم اگر عمر نوح را داشتم و تمام عمرم را 24 ساعته تو آژانس آقا رضا كار می كردم شايد می تونستم يك در اين ماشين ،بعلاوه ی يك برف پاكنش را بخرم.

هرجا می رفت سايه به سايه تعقيبش كردم يه لحظه احساس كردم وسط يك فيلم هاليووديم و دارم يك قاچاقچی مواد مخدر را تعقيب می كنم ولی نه تهران نيويوركه و نه من تام كروز. يكی دو سه بار نزديك بود تو ترافيك گمش كنم ولی هر طوری که شد تا مقصد تعقيبش كردم. اون جلوی يك برج خيلی بلند ايستاد و بعد هم رفت داخل برج.

خانم سليمی گفت: عباس آقا اگه ميشه بريد داخل و يه پرس و جويی بكنيد مثلاً بپرسيد طبقه چندم زندگی می كنه؟ واحد را خريده يا اجاره كرده؟ و چند وقته اينجاست؟

گفتم : كی را دارين می گين؟

شوهرم ديگه . همين مردی كه الان رفت داخل .

 تازه داشت دوزاری كجم می افتاد . رفتم داخل و سرايدار رو گير آوردم. سرايدار يه افغانی بود با هيكلی بزرگ و چشمانی گودرفته و صورتی آفتاب سوخته. حرف زدن با اون اين احساسو بهم می داد كه دارم با كينگ كونگ حرف میزنم.

بعد از پرس و جو برگشتم تو ماشين. خانم سليمی كه مثل مارمولك به خودش می پيچيد با هيجان گفت: چی شد عباس آقا؟ منم هرچی دستگيرم شده بود براش گفتم : اين آقا اينجا يه آپارتمان چهارخوابه تو طبقة آخر داره مثل اينكه پلت حوض يا يه هم چين چيزيه . مدت زيادی خالی بوده ولی چند وقته يه خانمی به اينجا اسباب كشی كرده و اينجا تنها زندگی می كنه. ولی هرچند وقت يكبار آقای سليمی به اينجا سر می زنه .

در همين لحظه خانم سليمی يه چيزی زير لب گفت: كه مطمئناً يه فش آب دار بود. بعد رو به من كرد و پرسيد: اين اطلاعات رو از كی گرفتي؟

_خانم ،پول هركاری را درست می كنه. اين افغانی ها هم كه می ميرن برای هزار تومانی.

خانم سليمی يهو سرخ شد و گفت: اوا انگار تو زحمتتون انداختم. بگين چقدر بهش دادين تا تقديم كنم. من هم خودمو لوس كردم و گفتم قابلی نداره بعداً حساب می كنيم.

يه كم همين جا منتظر می مونيم ببينيم چی می شه. اين رو خانم سليمی در حالی كه به طبقه آخر ساختمون زل زده بود گفت.

 به ساعتم نگاهی انداختم يه نيم ساعتی بود منتظر بوديم. ديدم داره حوصله ام سر می ره . برای اينكه سر صحبت رو باز كنم پرسيدم: شما می دونستيد شوهرتون اينجا يه آپارتمان داره.

- نه معلومه كه نمی دونستم . خودمون تو يه آپارتمان دو خوابه 150 متری زندگی می كنيم. هر وقت هم بهش می گم خونه را عوض كن می گه فعلاً مخارج كارخونه بالاست و صد جور بدهی دارم. آره جون ننت . ببين چه آپارتمانی خريده بعد با افسوس گفت: حتماً استخر و سونا هم داره. دوباره صداش رو بالا برد و گفت ولی فكر كرده، از حلقومش می كشم بيرون مگه می ذارم اون زنيكه همه اموالشو بخوره يه آبم روش . همين جور پشت سر هم داشت حرف می زد كه ناگهان حرفشو قطع كرد  و گفت: خودشه ، خودشه .

آقای سليمی همراه يه خانوم جوون از ساختمان خارج شدن . اون خانوم يه شلوارك پوشيده بود و يه مانتو كوتاه و تنگ. موهاشم به مدل قشنگی زير روسری جا سازی كرده بود. خودمونيم اين آقای سليمی هم خيلی خوش سليقه است. اون از خانم اولش كه خوب تيكه أی بود و همين الان پشت سر من نشسته بود و اين هم از دومی كه حوری بهشتی می گن همينه . وقتی به آقای سليمی و عيال دومش كنار هم نگاه می كردی يك تضاد كاملی از بی ريختی و تناسب رو می شد تشخيص داد. هم چنين خير و شر رو.

بگذريم زياد وارد مسائل فلسفی شديم. او نا رفتند و سوار همون بنز شدند. لبهای هم رو ماچ كردند و راه افتادند يه لحظه داشتم مطمئن می شدم اين جا سانفرانسيسكو نه تهران. تو اين لحظه چهره خانم سليمی خيلی وحشتناك شده بود وقتی تو آينه عقب بهش نگاه كردم اول فكر كردم يه سگ بولداگ رو كه يه روسری سرش كرده ، سوار كردم. بعد از اينكه مطمئن شدم خانم سليمی تو ماشينه نه چيز ديگه راه افتادم.

در حال تعقيب، برای اينكه حال و هوا عوض بشه گفتم: خانم سليمی هووی خوشگلی دارينا. بلافاصله متوجه شدم حرف بی جايی زدم. خانم سليمی با صدايی صد برابر بلندتر از قبل گفت: اولاً، از اين به بعد اسم من سليمی نيست دوماً چنان با اين ناخنام چشماشو از حدقه در بيارم كه خوشگلی از يادش بره. از تو آينه داشتم نگاهش می كردم وقتی داشت اين جمله ی آخر رو می گفت انگشتاشو تا كرده بود و دستشو بالا آورده بود. ناخنهای بلندی داشت و لاك سبز رنگ زده بود ، هم رنگ مانتوش.

همین لحظه بود كه ماشين آقای سليمی جلوی يك كافی شاپ ايستاد. هر دو پياده شدند و دست در دست هم رفتند تو. خانم سليمی كه كمی آرومتر شده بود گفت: عباس آقا يه گوشه ای پارك كن بايد با هم بريم داخل.

يه لحظه يكه خوردم و با تعجب گفتم: با هم

_ آره ديگه با هم

خلاصه من كه با کلاسترین جایی که تو عمرم رفته بودم،چایخانه ی رفیقم احمد آقا بود، همراه يك خانوم سانتی مانتال رفتم كافی شاپ. يك ميز كه فاصله دوری نسبت به ميز اونها داشت و نقطه كوری به حساب می اومد انتخاب كرديم. خانم سليمی طوری نشست كه پشتش به ميز اون دو نفر بود. يه نگاهی به دور و برم انداختم . عجب جايی بود يه كافی شاپ بزرگ كه دورتا دورش با عكس های اشتها آوری مثل عكس بستنی و آبميوه تزئين شده بود. اطرافمون پر بود از دختر پسرای جوون كه با هم حرف می زدند و هرهر می خنديدند. ميز كنار ما يه پسر و دو تا دختر نشسته بودند. پسره يه شلوار لی پوشيده بود كه پاچه ها شو بالا زده بود و يه چيزی هم مثل دمپايی پاش كرده بود. يه تی شرت حلقه ای هم پوشيده بود. روی بازوش هم يك خالكوبی بود كه هرچی سعی كردم بخونم چی نوشته نتونستم. كم كم داشتم مطمئن می شدم تو آمريكا هستم نه ايران. اون دو تا دختر هم كه اين قدر آرايش كرده بودند كه اگر فشارشون می دادی يه سرويس كامل لوازم آرايش اون هم فرانسوی الاصل بدست می اومد. نمی دونم اين پسره چی می گفت كه دخترا تمام مدت می خنديدند. به ساعتم نگاهی انداختم. ساعت، دو ظهر بود. حسابی گرسنه ام شده بود. فهرست غذا را كه روی ميز بود، برداشتم و دنبال چيزی گشتم كه شكممو سير كنه. رو به خانم سليمی كردم و گفتم شما چی می خورين. ولی وقتی چشمم به خانوم سليمی افتاد از سؤالم پشيمون شدم چون برای دومين بار اون سگ بولداگ با اون روسری مسخرش جلوم ظاهر شده بود. اين قدر حواسم به دور و اطراف پرت شده بود كه اصلاً فراموش كرده بودم برای چی اومده بوديم اينجا.

يواشكی نگاهی به ميز آقای سليمی انداختم. آقای سليمی داشت با گارسن كه يه زن بود حرف می زد. حرف كه چه عرض كنم گل می گفت و گل می شنيد . مثل اينكه خانم گارسن هم بله … يه آشنايی قبلی با آقای سليمی داشت. چون تو يه لحظه، خيلی خودمونی دست گذاشت روی شونه آقای سليمی و يه چيزی در گوشش گفت. بعد از اين كه سفارش اون ها رو گرفت اومد سراغ ميز ما. خانم گارسن يه دختر جوون تپل مپل بود. دماغش به طور عجيبی سربالا بود طوری كه تمام محتويات داخل دماغش پيدا بود. مجموع اون صورت تپل و اون دماغ باعث شده بود شبيه يه خوك آرايش كرده بشه. تو عمرم اين همه حيوون جور واجور را وسط شهر نديده بودم . خانم گارسن پرسيد: چی ميل دارين ؟ اينقدر صداش لوس بود كه گلاب به روتون داشتم بالا می آوردم ولی خب چون صبح تا به حال چيزی نخورده بودم چيزی تو معده ام نبود كه بالا بيارم. هردومون سفارش داديم و خانم گارسن رفت. خانم سليمی گفت: چشم ازشون برندار هر اتفاقی افتاد برام بگو . يه لحظه پيش خودم فكر كردم اگه آقای سليمی منو اونم با اين قيافه ضايع و جوات با زنش ببينه چی می شه؟

من داشتم مو به مو به خانم سليمی گزارش می دادم : الان با هم در حال صحبت كردن هستند. الان آقاتون يه چيزی بهش گفت . فكر كنم جوك بود.

-                             از كجا می دونی ؟

-                             آخه هووتون بدجوری داره ريسه می ره.

-                             حالا هم اون خانم لوسه سفارششون رو آورد. آقاتون قهوه سفارش داده ، خانومش هم …!‌ اين چيه خانم سليمی ؟

كدوم؟

-                             همون كه جلوی هووتونه ديگه .

-                             ای بابا ول كن اين حرف ها رو

حدوداً 5 دقيقه ای گذشت هردوشون بلند شدند و به ميز ما نزديك شدند . چون ميز ما نزديك در ورودی بود در هيمن لحظه خانم سليمی دست منو گرفت و سفت بين دو دستش فشار داد. حسابی جا خوردم و کل صورتم سرخ شد. بعد از اينكه اون دو تا بيرون رفتند دستمو از بين دستاش بيرون كشيدم و با عصبانيت گفتم: چكار می كنی خانم ؟ گفت: خب می خواستم شك نكنند. و به صورت چندش آوری گفت : ايش ، نديد بديد .

خانم سلیمی گفت:زود باش،حالا گمشون می کنیم.

-                             هنوز غذا مو نخوردم

-                             ولش كن حالا بعداً

من هم سريع پول ميز را حساب كردم و رفتيم بيرون.

تعقيب و گريز دوباره شروع شد. اول رفتند پارك بعد هم رفتند رستوران از اونجا هم به ترتيب سينما و دربند و بعدش هم خريد آخر همه هم رفتند سرزمين عجايب. افتادن آقای سليمی از اون گاو خشمگين تو سرزمين عجايب خيلی با حال بود جاتون خالی حسابی خنديديم. آقای سليمی هم كه حسابی حواسش دنبال خانومش بود اصلاً متوجه حضور ما نشد. توی اين تعقيب و گريز پر هيجان چندباری آقای سليمی از هووی فوق الذكر لب گرفت چند بار هم خانوم سليمی دست منو گرفت. خلاصه تو اين سفر جذاب تمام پولهای جيب من بعلاوه كيف خانم سليمی ته كشيد. تازه داشتم از اين ماجرا لذت می بردم كه ديدم آقای سليمی جلوی آپارتمانش نگه داشت و به اتفاق اون خانوم رفت داخل. خانم سليمی رو به من كرد و گفت برای امروز كافيه بريم خونه. من هم به طرف خونه خانم سليمی حركت كردم.

وقتی به در خونه رسيديم خانم سليمی دست تو كيفش كرد تا كرايه ماشين را بده ناگهان گفت: اِ وا عباس آقا هيچی پول برام نموده شما بياين بالا، تا يه چايی بخورين من پول را براتون می يارم. گفتم : نه ديگه مزاحم نمی شم، باعث زحمتتون نمی شم … من داشتم اين حرفها را تحويل می دادم كه خانم سليمی دستمو گرفت و با زور منو به داخل خونه برد همانطور كه خانم سليمی گفته بود، خونه كوچك و جمع و جوری بود. ولی با سليقه ی خوبی چيده شده بود و تمام وسايل داخل خونه گرون قيمت به نظر ميرسيد. به تعارف خانم سليمی رفتم روی كاناپه ای كه به ديوار تكيه داشت نشستم. پشت سر من دو تا شمشير بلند و تيز به طور قرينه به ديوار نصب شده بود. خانم سليمی را ديدم كه داشت از روبه رو با يه سينی چايی می اومد. مانتو را از تنش در آورده بود. ولی روسری هنوز سرش بود . يه شلوار لی پوشيده بود و يك تی شرت آستين نصفه تنگ. پوست تنش اينقدر سفيد بود كه يه لحظه فكر كردم تو بدنش مهتابی روشن كرده. اومد و كنار من نشست و سينی چای را روی ميز گذاشت. برای اينكه حرفی زده باشم گفتم: شما … بچه ندارين؟

-            نه بچه دار نمی شم ، پرويز هميشه می گفت : بچه می خواهيم چكار ، مايه دردسر . هميشه بهم می گفت: منو برای خودم می خواد، نه برای بچه . ولی نمك به حروم معلوم نيست الان چند تا زن و بچه داره؟

من يهو به خودم اومدم كه مبادا اين آقا پرويز سليمی از راه برسه؟

خانم سليمی كه انگار ذهنمو خونده بود گفت: راحت باش حالا حالاها پيداش نمی شه.

يه نگاهی به ساعتم انداختم ساعت حدود 10 شب بود.

وقتی نگاهمو از ساعتم به خانوم سليمی انداختم ديدم داره مستقيم به چشمام نگاه می كنه. با ته ته ، په ته گفتم: خانم سليمی چرا اينجوری نگاه می كنيد؟

همين جور كه نگاهشو از چشمام بر نمی داشت گفت: يه بار گفتم كه اسم من ديگه سليمی نيست به من بگو غزال. اين را كه گفت مثل يه گربه وحشی پريد به منو يه كاره لبشو گذاشت روی لب منو تا توسنت فرنچ كيس راه انداخت بعد از اينكه لبشو از لبم جدا كرد ،به طور وحشتناکی نفس نفس میزد و تو چشمام  مستقیم نگاه میکرد.

ناگهان غزال خانوم دست منو گرفت و برد تو اتاق خواب و در را بست . من را انداخت رو تخت، رو سريش را در آورد و افتاد رو من ، آقا حالا بيا و درستش كن.

نفهميدم چه مدت رو كار بودم ولی وقتی به خودم اومدم كه ديدم در باز شد و آقا چشمتون روز بد نبينه، آقا پرويز تو ورودی در ايستاده بود و داشت عربده می كشيد . صورت و كله تاسش حسابی قرمز شده بود. دو تا شمشيری كه تو سالن به ديوار نصب بود، حالا تو دو تا دست پرويز خان بود. خانوم سليمی ملحفه را دور خودش پيچيده بود و گوشه اتاق داشت جيغ می زد من هم كه شكه شده بودم تا اومدم به خودم بجنبم آقا سليمی جلو اومد و يه ضربه كاری بهم زد.

الان يه دو سه ماهی از اون ماجرا می گذره ، خوشبختانه ضربه شمشير به پای راستم خورد و من زنده موندم و حالا ور دست بابام افتادم گوشه خونه و نمی تونم راه برم.

من هم مثل بابام نه می تونم برم سركار و نه برم دستشويي.البته زياد هم به دستشويی نياز نيست چون چيزی برای خوردن وجود نداره كه بعدش نياز به دستشويی پيدا كنيم.

 

        عادل.م     بهار 85  

    adel.1364@gmail.com

     

                                                                                         

                                                                                                                               

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 11:58  توسط عادل.م  | 

           

       

                                                      آرزو

 

 

 

در سماور بالا و پايين مي‌رفت و صداي تلق تلوق آن گوش را آزار مي‌داد. صداي خاله زهرا بلند شد كه : آب جوش اومده، اشكان چايي را دم كن.

اشكان توي حياط روي لبه حوض نشسته بود و به عكس خود توي آب حوض زل زده بود. باز هم صداي خاله زهرا بلند شد : مگه كري بچه! بلند شود ديگه. ولي اشكان صدايي نمي‌شنيد. حسابي توی افكار خودش گم شده بود. هر كي نگاهش مي‌كرد فكر مي‌كرد ديوونس، ولي اشكان هم حق داشت آخه دو ماه پيش پدر و مادرش همراه خواهر كوچولوي ناز دوماهه‌اش بهاره توي يه تصادف وحشتناك اتومبيل كشته شده بودند. گاهي اوقات پيش خودش فكر مي‌كرد اي كاش اون هم با پدر، مادرش رفته بود تا از دست اين زندگي پوچ و بي‌معني راحت مي‌شد.

پدر و مادرش تصميم گرفته بودند روزهاي آخر هفته را براي تسكين روحيه بدون بچه‌ها به ويلايي كه در شمال داشتند بروند ولي اين كاش نمي‌رفتند و اشكان و برادرش فرامرز و همچنين خواهرش عاطفه را تنها گذاشتند و بهاره كوچولو را هم با خودشان بردند، اشكان بيست و دو سالش بود و از خواهر و برادرش بزرگتر بود. فرامرز پشت كنكوري بود و براي بار دوم بود كه مي‌خواست امتحان بده، ولي خوب خودماني بگم بهش اميدي نبود. عاطفه هم سال دوم دبيرستان بود. خود اشكان هم سال آخر رشته كامپيوتر بود.

خانواده آنها دو سال پيش از شهرستان به تهران آمده بودند. بعد از مرگ پدر و مادرش چون خويشاوندي جز خاله‌شان در تهران نداشتند به ناچار خانه خودشان را اجاره دادند و در خانه خاله‌شان كه يك خانه قديمي بود زندگي مي‌كردند.

اشكان همچنان در افكار خودش غوطه‌ور بود كه ناگهان عاطفه سطل آب سردي را به طرفش پاشيد و با لحن شيطنت باري گفت: بچه تنبل مگه خاله نميگه چايي را دم كن.

اشكان وقتي به خودش اومد ديد كه خيس آب شده و خواهرش با موهاي طلايي خوشرنگش داره بهش مي‌خنده. ناگهان از كوره در رفت و افتاد دنبال عاطفه، چند دوري دور حوض دنبالش كرد ولي موفق نشد بگيردش تا اينكه صداي خاله زهرا بلند شد كه : بسه ديگه، بچه شدين. با صداي خاله زهرا اشكان ناگهان ايساتد در حالي كه هنوز عاطفه مي‌دويد.

اشكان با صداي خاله‌اش به ياد مادرش افتاد كه هر وقت با خواهرش دعوا مي‌كرد سرشان داد مي‌زد و نصيحتشان مي‌كرد. ولي چه فايده كه افسوس ديروزها را بخورد، بايد به فكر آينده مي‌بود، اين جمله را اشكان صدها بار در طول روز با خود مي‌گفت ولي باز هم نمي‌توانيست غم از دست دادن عزيزانش را تحمل كند.

ناگهان در خانه باز شد و فرامرز با اون موهاي ژل زده‌اش كه توي آفتاب برق مي‌زد اومد تو. يك كلاسور كهنه و رنگ و رو رفته هم زير بغلش بود كه نشون مي‌داد از كلاس كنكور برگشته. بدون اينكه حرفي بزند سرش را پايين انداخت و رفت توي خونه، خاله كه نگاهش فرامرز را دنبال مي‌كرد رو به اشكان كرد و گفت: ببينم تو ميدوني اين بچه چشه؟

اشكان به عصبانيت و در حالي كه شانه‌هايش را بالا مي‌انداخت گفت: من چه مي‌دونم برين از خودش بپرسين و راهش را گرفت و رفت توي زيرزمين پشت كامپيوترش تا كارهاي دانشگاهيش را انجام دهد. همينطور كه در حال كار با كامپيوتر بود كم كم پلكهايش سنگين شد و به خواب عميقي فرو رفت. وقتي به خود آمد، پشت ميز كارش بود و اين صداي خاله‌اش بود كه به آرامي مي‌گفت: پاشو خاله جون شام آماده است، پاشو. اشكان به همراه خاله‌اش از پله‌هاي زيرزمين بالا رفت تا همراه بچه‌ها و شوهر خاله‌اش شام بخورد.

شوهر خاله‌اش آدم آسمان جل و  معتادي بود كه به زور، پول اعتيادش را درمي‌آورد. اجاقش هم كور بود براي همين هم هيچ بچه‌اي نداشت.

اسم اون آقارضا بود. هميشه سر سفره غذا زير لبي غرولند مي‌كرد كه : اي خدا، اين چه بلايي بود كه آخر عمري سرما خراب شد. ما حوصله خودمان را هم نداريم حالا سه تا بچه‌ي قد و نيم قد سرمون خراب شدن. خاله زهرا هم مدام به شوهرش سوقلمه مي‌زد كه اين حرفها چيست كه مي‌زني، ناسلامتي خواهرم بچه‌هايش را به من سپرده، خوبيت نداره بگيم: خوش اومدين راه باز جاده دراز. ولي فايده نداشت هر روز كه مي‌گذشت شوهر خاله‌اش، آقا رضا بدتر و كج خلق‌تر مي‌شد. سه ماه به همين منوال گذشت. بالاخره از دست غرو لندهاي شوهر خاله‌شان تصميم گرفتند كه به خانه خودشان برگردند. وقتي داشتند از در خونه خاله‌شان بيرون مي‌رفتند تا به خانه خودشان برگردند، اشكان رو به خاله‌شان كرد و گفت: بايد ببخشيد خاله جون، تو اين مدت خيلي به زحمت افتادين. خاله زهرا لبخندي زد و گفت: چه زحمتي خاله جون اي كاش مي‌مونديد، ولي خوب با وجود اين آقا رضا ـ كه خدا بگم چكارش كنه ـ همين، بهترين راهه ولي هر وقت خواستيد بيائين اينجا، قدمتون رو چشم خوشحال مي‌شم هر دفعه سري به اينجا بزنين.

عاطفه لبخند قشنگي زد  با اون هيجاني كه هميشه توي صدايش بود گفت: چشم خاله جون حتماً.

حالا از اون خداحافظي دم در چند ماهي گذشته بود. زندگيشان به حالت عادي برگشته بود و توانسته بودند كارگاه توليدي پدرشان را كه بي‌استفاده مانده بود اجاره دهند. همه چيز روال عادي خود را مي‌گذراند تا اينكه يك اتفاق عجيب افتاد. فرامرز توانست در دانشگاه قبول شود. جشني به مناسبت قبولي فرامرز گرفتند و از فرداي آنروز فرامرز ديگر يك دانشجو بود دو ماه ديگر هم اشكان فارغ التحصيل مي‌شد و ليسانس مي‌گرفت. او در حال تنظيم پايان نامه‌اش بود ولي هر كاري مي‌كرد كارش پيش نمي‌رفت و نمي‌توانست فكرش را متمركز كند.

احساس بدي داشت، احساس مي‌كرد زندگيش پوچ و بيهوده است و وجودش در اين دنيا اضافي است. براي همين تصميم گرفت بعد از تمام شدن دانشگاهش به دنبال كار برود. يك ماه از آن تصميمش گذشت، حالا ديگر دانشگاهش هم تمام شده بود. صبح زود از خواب بيدار شد و قبراق و سرحال به دنبال كار رفت. ولي هرچه پيش مي‌رفت نااميدتر و افسرده‌تر مي‌شد.

اشكان روي مبل دراز كشيده بود و چشمهايش را بسته بود، اشكان، .... اشكان!، اين صداي خواهرش عاطفه بود كه به آرامي او را صدا مي‌زد. چشمانش را باز كرد، ناگهان ديد كه يك بالش به طرفش مي‌آيد سريع جاخالي داد و از روي مبل بلند شد و گفت: عاطفه، چه خبرته، چكار مي‌كني؟

عاطفه گفت: مگه يادت رفته امروز تولد دوستمه، هر دوتاتون دعوتين.

اشكان با تعجب پرسيد: تولد دست توءِ. من و فرامرز چرا دعوتيم؟

آخه من از تو و فرامرز خيلي پيش آرزو تعريف كردم براي همين خيلي به من اصرار كرد كه حتماً با برادرت بيا.

- آرزو كيه ديگه؟

- اَه چقدرتو خري، خب دوستمه ديگه.

جرو بحث عاطفه و اشكان ساعتها ادامه يافت تا بالاخره عاطفه پيروز شد.

اشكان نشسته بود و بدون اينكه حرفي بزند اطراف را نگاه مي‌كرد، اولين چيزي كه نظرش را جلب كرد بزرگي و زيبايي خانه بود و همچنين وسايل گران قيمت موجود در آن.

همانطور كه چشمانش در اطراف به جستجو مي‌پرداخت ديد كه عاطفه با آرزو مشغول صحبت كردن است. در همان لحظه آرزو همراه مردي كه به نظر مي‌آمد پدرش باشد به طرف او آمد و گفت: من بصيري پدر آرزو هستم، از ديدار شما خوشبختم خيلي خيلي خوش اومدين، اشكان به جمله‌اي كه زياد بجا به نظر نمي‌رسيد و با من و من همراه بود گفت: من هم خيلي خوشحالم كه به تولد دخترتان آمده‌ام.

- من تعريف شما را از خواهرتان بسيار شنيده‌ام اينطور كه اون مي‌گفت پسر خوب و سربه راهي هستي.

- خيلي ممنون، شما نسبت به من لطف داريد.

- عاطفه مي‌گفت شما فارغ التحصيل رشته كامپيوتر هستيد، اگر امكانش باشد زحمتي براي شما دارم.

- چه زحمتي

- اگر مي‌شود هفته‌اي دوبار به خانه ما بياييد.

- براي چه؟

- خوب معلوم است براي تدريس كامپيوتر به دخترم.

اشكان يك لحظه شُكه شد و نتوانست چيزي بگويد ولي وقتي به خودش آمد با خود گفت: چي بهتر از اين، تو كار مي‌خواستي اين هم كار، بعد گفت: البته با كمال ميل.

آقاي بصيري لبخندي از روي رضايت زد و سپس گفت : روز چهارشنبه ساعت 11 صبح تشريف بيارين تا قرارمدارها را بگذاريم.

- چشم حتماً خدمت مي‌رسم.

چهارشنبه شده بود و اشكان خود را آماده مي‌كرد تا به خانه آقاي بصيري برود. در خانه را باز كرد و وارد كوچه شد تا به خودش آمد جلوي در خانه‌ي آقاي بصيري بود. دست برد تا زنگ را بزند كه ناگهان موتوري رد شد و آب گلِ خيابان را روي لباسهاي اشكان ريخت، در آن لحظه اشكان هاج و واج مانده بود و داشت به صحنه دورشدن موتور نگاه مي‌كرد، نمي‌دانست چكار كند ساعت 11 بود و اگر به خانه آقاي بصيري نمي‌رفت به حساب بي‌نظمي او مي‌گذاشتند و ممكن بود اين كار را از دست بدهد.

براي همين دل را به دريا زد و زنگ را زد چند لحظه بعد در باز شد و در پشت آن چشمان زيباي آبي رنگ آرزو ظاهر شد. وقتي نگاه آرزو به اشكان افتاد با لبخند زيبايي كه به لب داشت گفت: سلام آقاي موسوي، منتظر شما بوديم، بفرماييد تو، بفرماييد پدرم در كتابخانه منتظر شما هستند و با دست، كتابخانه را كه پنجره‌اي رو به حياط داشت نشان داد و خود جلوتر از اشكان وارد خانه شد.

وقتي اشكان وارد كتابخانه شد، پدر آرزو كه روي مبل رو به روي شومينه نشسته بود با ديدن اشكان بلند شد و به طرف او آمد، با او دست داد و او را دعوت به نشستن كرد. در همان لحظه زني كه به نظر مي‌آمد خدمتكار است با دو استكان چايي وارد شد و بعد خيلي آرام اتاق را ترك كرد.

آقاي بصيري گفت : آيا شما با دو روز در هفته موافقين.

- بله فكر مي‌كنم كافي باشه.

- شما چه روزايي را پيشنهاد مي‌كنيد.

- براي من فرقي نمي‌كند.

- من با دخترم حرف زدم، روزهاي دوشنبه و چهارشنبه كمتر مشغله دارد.

- خيلي خوب من دوشنبه آينده ساعت 6 عصر اينجام، چطوره؟

- عاليه!

- پس ديگه رفع زحمت مي‌كنم.

اشكان بلند شد و همراه اون پدر آرزو هم بلند شد و او را تا دم در كتابخانه همراهي كرد. اشكان گفت: زحمت نكشيد بقيه راه را خودم مي‌رم.

از پلكان پايين آمد از كنار استخر رد شد و به در خانه رسيد: نگاهي به پشت سرش كرد آرزو را ديد كه از لاي پرده او را با نگاهش بدرقه مي‌كرد. وقتي به خانه رسيد: احساس خوشحالي سرتاسر وجود او را پر كرده بود. چون توانسته بود شغل خوبي پيدا كند. ولي احساس ديگري در او موج مي‌زد كه نمي‌دانست چيست ولي احساس لذت بخشي بود.

خيلي زود روزها گذشت و دوشنبه فرارسيد، بهترين لباسهايي را كه داشت پوشيد و آماده رفتن شد وقتي در خانه را قصد رفتن باز كرد. صداي تلفن بلند شد. كسي در خانه نبود سريع رفت و گوشي تلفن را برداشت، صدايي پشت تلفن گفت: آقاي موسوي؟ اشكان گفت : بله خودم هستم.

- من آرزو هستم، ببخشيد مزاحم شدم.

- اشكان با صداي بريده، بريده جواب داد : سلام آرزو خانوم، حالتون خوبه، بفرماييد.

- مثل اينكه، قراره امروز ساعت 6 بيايين اينجا. درسته

- بله، ساعت 6

- مي‌خواستم بپرسم چه وسايلي را آماده كنم.

اشكان وسايل لازم را گفت، خداحافظي كرد و گوشي را گذاشت: نگاهي به ساعت كرد و ديد كه ساعت 4 است، تعجب كرد كه چرا به اين زودي مي‌خواسته برود. روي مبل نشست و در حالي كه سعي مي‌كرد صداي آرزو را دوباره به ياد بياورد به خواب رفت وقتي از خواب بلند شد نگاهي به ساعت انداخت و ديد كه ساعت يك ربع به 6 است با عجله بلند شد  با سرعت خود را جلوي در خانه آرزو گذاشت.

اينبار در خانه را آرزو باز نكرد، بلكه خدمتكار بود كه در را باز كرد و با ديدن اشكان بدون معطلي با لحني مودبانه گفت : خانم در طبقه بالا اتاق سمت چپ منتظر شما هستند. اشكان از پله‌ها بالا رفت و به پشت در اتاق رسيد. كمي مكث كرد، آب دهانش را فرو برد، يقه پيراهنش را صاف كرد و به ارامي در زد، تق تق دو ضربه كوتاه.

در با صداي سوت كش‌داري باز شد و در پشت آن دختري زيبا با پوستي سفيد، موهاي بلند، چشمهايي آبي و قدي بلند كه شلوار لي تنگ و بلوز قرمز بلندي پوشيده بود، ظاهر شد. اين اولين باري بود كه اشكان به چهره آرزو دقت كرده بود و به زيبايي بي‌حد او پي‌برده بود. بعد از يك سكوت كوتاه كه با نگاه‌هاي آن دو به هم همراه بود آرزو با آن صداي زيبا و گوشنوازش گفت: سلام، آقاي موسوي، بفرماييد تو.

اشكان كه هنوز گيج بود با صدايي نامفهوم گفت: اوه، بله بله سلام، چشم الان ميام تو. ارزو كنار رفت و او داخل شد، آرزو در را پشت سرش بست و به طرف ديگر اتاق رفت. اشكان صاف مانند ميخ وسط اتاق ايستاده بود و تنها سرش به اطراف مي‌چرخيد. اتاق شامل يك تخت يك نفره، يك مبل و يك تلويزيون 21 اينچ و عكسهاي مختلف هنرپيشه‌ها و خواننده‌هاي خارجي و ايراني بود. همانطور كه سرش مي‌چرخيد و اتاق را وارسي مي‌كرد.

چشمش به كامپيوتر افتاد كه آرزو كنار آن ايستاده بود. آرزو گفت: بهتر نيست كار را شروع كنيم.

- بله .... بله. حتماً و طرف ميز كامپيوتر رفت و پشت يكي از دو صندلي كه آنجا بود نشست و پس از چند ثانيه كار را شروع كردند.

نيم ساعت از ساعت 6 گذشته بود و همه چيز به حالت عادي برگشته بود و اشكان سخت مشغول تدريس كامپيوتر بود و سعي مي‌كرد نگاهش به صورت آرزو نيفتد. ساعت 7 بود كه در اتاق به صدا درآمد و خدمتكار با يك سيني شامل دو آبميوه و يك بشقاب شيريني وارد شد آن را روي ميز نصفه‌اي كه كنار ديوار بود گذاشت. ميز به صورتي بود كه آدم خيال مي‌كرد نصف ميز داخل ديوار رفته. آرزو رو به من كرد و گفت: بهتره كمي خستگي دركنيم و چيزي بخوريم، اشكان در حالي كه چشمش به صفحه كامپيوتر بود با حالتي كه انگار اصلاً صداي آرزو را نشنيده بود گفت: ببخشيد، آهان بله، بله باشه. ولي باز هم از سرجايش تكان نخورد، آرزو گفت: پس بيايين ديگه. اشكان بلند شد و هر دو سر ميز نشستند و مشغول خوردن آبميوه شدند. آرزو موهاي طلايي‌اش را كه تا كمرش مي‌رسيد را كنار زد تا از جلوي چشمانش كنار روند و با چشمان آبي خود نگاهي به اشكان كرد و گفت: خوب آقا اشكان از خودت بگو. اين اولين باري بود كه آرزو او را با اسم كوچك صدا مي‌كرد. اشكان گفت: مثلاً چي بگم؟

- هر چي دلت مي‌خواد.

- خوب يه پسر 22 ساله‌ام دانشگاهم تمام شده و با خواهر و برادرم زندگي مي‌كنم.

- راستي بخاطر پدر و مادرت متاسفم عاطفه بهم گفت.

- خيلي ممنون.

- اشكان يك لحظه در حالي كه به گوشه‌اي زل زده بود غرق در افكارش شد و ناگهان به خود آمد و گفت:

خوب آرزو خانوم شما از خودت بگو.

- خوب مي‌دوني مادر من هم وقتي دوازده سالم بود بر اثر سرطان فوت كرد. خواهر و برادر ديگري هم ندارم من و پدرم تنها زندگي مي‌كنيم.

- ببخشيد ميشه بپرسم چند سالتونه؟

- البته، من حدود 19 سالمه و سال اول رشته ادبياتم.

- آه چه عالي، ببينم به چه شاعري علاقه دارين؟

- فروغ فرخزاد.

صحبت اونها با صداي دسته در كه به طرف پايين مي‌رفت ناتمام ماند.

پدر آرزو بود كه در را باز كرد و داخل شد. اشكان بلند شد و سلام كرد. آرزو هم همينطور كه نشسته بود گفت سلام پدر.

پدر آرزو با دست به اشكان اشاره كرد كه بنشيند و بعد به طرف او رفت و در حالي كه نگاهش به طرف ارزو بود گفت: فردا جشني به مناسبت قبولي دخترم در دانشگاه گرفته‌ام آرزو از من خواست كه شما را هم دعوت كنم. خوشحال مي‌شم تشريف بيارين.

- البته، با كمال ميل حتماً مزاحم مي‌شوم.

- پس، فردا ساعت 7 عصر منتظرتون هستيم.

آقاي بصيري اين را گفت و از اتاق خارج شد. عصر آن روز اشكان ريش خود را سه تيغه كرد، يكي از كت و شلوارهاي پدرش را كه حالا اندازه‌اش شده بود را پوشيد و آماده رفتن به خانه‌ي آرزو شد كه ناگهان فرامرز در اتاق اشكان را باز كرد و وارد شد. وقتي چشمش به اشكان افتاد پوزخندي زد و گفت: چيه نو نوا كردي؟ خبري؟

- به تو ربطي نداره، حرفت را بزن و برو، كلي كار دارم.

- مي‌دوني، خوب ..... چطوري بگم.

- برو سر اصل مطلب.

- باشه الان .... ميدوني ..... و بعد خيلي سريع طوري كه كسي دنبالش گذاشته باشد گفت: مي‌خوام برام بري خواستگاري.

اشكان يك لحظه مات و مبهوت به چشمهاي فرامرز خيره مانده و گفت: خوب، چشمم روشن، حالا اين دختر خوشبخت كي هست.

- هم كلاسميه، توي دانشگاه. اسمش هم نيلوفره، خونشونم توي........

ناگهان اشكان حرفش را قطع كرد و گفت: حالا بگذار فردا با هم صحبت مي‌كنيم فعلاً خيلي ديرم شده.

فرامرز بدون اينكه حرفي بزند سرش را پايين انداخت و رفت بيرون.

اشكان يك گردنبند طلا بعنوان هديه براي آرزو خريده بود، اون را كادور كرد و راه افتاد در راه به ياد حرف آرزو افتاد. راهش را كج كرد به سوي كتابفروشي و يك كتاب ديوان شعر فروغ فرخزاد خريد و در صفحه اول آن نوشت: «هر روز براي انسان تولدي دوباره است، تقديم به ارزو از طرف اشكان».

در مهماني آرزو، زيباتر از هميشه به نظر مي‌آمد، يكي يكي به سراغ مهمانها مي‌رفت و از آنها به خاطر آمدنشان تشكر مي‌كرد. اشكان ناگهان خود را مقابل آرزو يافت.

آرزو گفت: خيلي ممنون كه آمديد، راستي راضي به زحمت نبودم من از شما انتظار نداشتم، خيلي خجالتم دادين. اشكان كمي سرخ شد و گفت: قابل شما را نداره شما بيشتر از اينها ارزش دارين وقتي اشكان اين را گفت آرزو سرش را پايين انداخت لبخند زيبايي زد و بدون اينكه حرفي بزند برگشت و به سوي ديگر سالن رفت.

ناگهان پدر ارزو در حاليكه خوشحالي در چشمانش موج مي‌زد گفت: لطفاً همه ساكت باشند. آرزو مي‌خواد ما را مهمون كنه بعد هم همه مهمانه يك كف بلند كه با هورا و سوت همراه بود زدند. اشكان ابتدا منظور آقاي بصيري را متوجه نشد ولي وقتي آرزو به سمت ويلن خود رفت تازه همه چيز را فهميد. آرزو واقعاً زيبا ويلن مي‌زد اشكان به آرزو و دستهاي او خيره مانده بود. آنچنان آهنگ زيبا و تاثير گذار بود كه همه اشك در چشمانشان حلقه زد.

روز از پي هم گذشتند چند هفته‌اي بود كه بجاي هفته‌اي دوبار، هفته‌اي سه بار اشكان براي تعليم آرزو مي‌رفت.

از وقتي كه اشكان با آرزو آشنا شده بود زندگيش عوض شده بود و از پوچي قبل خارج شده بود.

احساس مي‌كرد هدف و آرزويي در قلب او شكل گرفته كه بايد براي آن تلاش كند و آن آرزو چيزي جز آرزو آن دختر موطلايي نبود.

اشكان و آرزو در اتاق نشسته بودند كه ناگهان پدر آرزو وارد شد و اشكان را مخاطب قرار داد و گفت: فكر مي‌كنم كه ديگه اين كلاس كافي باشه. پيشنهاد مي‌كنم كه جلسه بعدي، جلسه آخر باشد فقط مي‌خواستم در مورد دستمزد.....

اشكان حرفش را قطع كرد و گفت : قابلي ندارد هر چقدر دلتون مي‌خواد بدين.

- خيلي خوب فكر كنم جلسه‌اي 2000 تومان معقوله.

سه شنبه بود و فردا چهارشنبه، جلسه آخر بود. اشكان آرزو را دوست داشت ولي هيچ وقت نتوانسته بود اين را به خودش هم بگويد.

فرداي آن روز ساعت 5/7، نيم ساعت به آخر كلاس مانده اشكان رو به آرزو كرد و گفت: ميشه خواهش كنم اون آهنگي را كه در جشن زدي دوباره براي من بزني.

- اوه البته سريع رفت و ويلن خود را آورد و صندلي را رو به اشكان قرار داد و شروع به نواختن كرد. وقتي آهنگ تمام شد چشم آن دو به هم دوخته شد اشكان به چشمهاي منتظرش عشق را در چشمهاي آرزو جستجو مي‌كرد. اشكان عشق را به وضوح در چشمان آرزو مي‌ديد، اشك در چشمانشان ناخودآگاه حلقه زد و آن دو به طرف هم رفتند و همديگر را در آغوش گرفتند، اشكان به آرزوي خودش رسيده بود، آرزويش در آغوشش بود و به هيچ چيز جز آرزوي زيبايش فكر نمي‌كرد.

            عادل.م    تابستان   ۸۲

                          adel.1364@gail.com

       

                                                                                         

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 19:9  توسط عادل.م  |